سه‌شنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۹۳

چوب ِ دوسر طلا .


.

اینجا به قید قرعه اسطورهً بلا ایم
در گیر ودار دعوا  چوب دوسر طلا ایم

غمخوار این و آنیم ، تکلیف خود ندانیم
در ماورای نفرین مستوجب دعا ایم

دست زمانه سنگ است ، چشم زمانه تنگ است
غمخوارگی جفنگ است ، اینگونه مبتلا ایم

نه گفتن زمانه قانون نا نوشته
نازکدلیم و زین رو پیوسته کله پا ایم

از بسکه روز و شب را با این و آن سرودیم
از زندگی بریده از خویشتن جدا ایم

هر ره که سنگ باشد ، این پای لنگ باشد
هر جا که شهر کوران ، در قامت عصا ایم

ازما بگیر یارا ، چوب دوسر طلا را  
رندی زما نیاید ، درویش بی ریا ایم

رندی به طعنه می گفت ، غمخوار ساده اندیش
ما نه سروده هستیم ، از جنس اغنیا ایم

حالی خراب داریم ، در خود عذاب داریم
احساس بی بیان را ، با عقل می سرا ایم

آسمان  آبی  شعر

جمعه، خرداد ۱۶، ۱۳۹۳

شوقِ پروانه .





سبکِ اینگونه غزل خاطرهً استاد است
یاد بادا آنکه مرا خاطره اش در یاد است

قلم ازباد تراشی و دوات از دریا
چه سُرائی که همه گفتهً تو بر باد است

یا چه جوئی تو از این نقش که بر آب زدی
که ثمر بخشی آن شور وشرِ فرهاد است

آرزویت  همه از بادِ  هوا اوج گرفت  
چاره جستن زِ هوا ، دستِ حق و امداد است

شوکتِ دنیویِ شاه هوا بود و هوس
جو جمالی که جمیل است و خدا بنیاد است

نام شاهان بتراشند چو از سکه فتاد
ای خوشا نام نکوئی که ابد  آباد است

فیض حق جوی که تا راه به بودن  ببری
سوی آن سکه ، که از فیض شهان آزاد است

انبیا صاحِبِب سَبکند و خداوند کلام
بسُرا نام کسی را که محمّد زاد است

شعرِ سنجابی و این قافیه باران امید
شوقِ پروانهً از سوختنِ خو شاد است

آسمانِ   آبیِ   شعر