واگویه .
.
واگویه
دارم احساس می کنم یه جورایی آخر کاره
گوشا سنگین شدن و مردمکا زردی می باره
دارم احساس می کنم چربی خونم زده بالا
دوران داره سرم پوست چروک خورده می خاره
دارم احساس می کنم چیزی به یادم نمی مونه
مشکل واگویه ، تکرا و شرع کرده دوباره
دارم احساس می کنم لذت دنیا خور و خوابه
فکر نو ایده نو شوق گذشته لت و پاره
دارم احسای می کنم احساس پوچی چه عمیقه
روزای خاطره و پیش چش پیری میاره
دارم احساس می کنم حس فراموشی و نسیان
چه خوبه وقتی غم و دست گذشته می سپاره
دارم احساس می کنم یه چیزیه کهنه نمیشه
مثل شوقه مثل شورِ رنگ گلهای بهاره
اگر عاشق بمونی احساس سر سبزی باهاته
آرزو قد می کشه توی دلت شادی می کاره
دارم احساس میکنم یه کسی حرفامو ورق زد
توی دنیا ی هنر شعر و غزل پیری نداره
آسمان
آبی شعر.

