یکشنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۶

kocheha

 

كوچه هاي موازي

 

زندگی ما موازی بود.

مثل کوچه های کودکی،مثل ايستادن در صبحگاه مدرسه ،

 

مثل  خواندن دعا .

 

 به موازات خطوط دفترهايمان كه پر از مشق هاي خط خورده بود،

 

 به موازات آجر چينهاي مدرسه قديمي پروين،

 

 به موازات درختان باغي كه به مدرسه ختم مي شد .

 


آن روزها بي نهايت را نمي شناختيم و رسيدن را و بودن را ،

 

  و تنها، ديدن معيار روزهاي خوش ما بود.

 

و صداقت ،  يقه هاي سپيدي كه هر روز روي لباس خود سنجاق ميكرديم

 و هر هفته مي شستيم


و سر تراشيدهء من ورشته هاي سياه بافتهً تو، با دو روبان سرخ كه از گونه هايت

 وام گرفته بودي.

 

و نيمكت هاي چوبي و دواتهاي آهني و ليوانهاي رنگي تاشو و حسادتهاي كودكانه

و دفاع من از تو،  و گريه هاي تو كه درد تركه ها را بر

 

 كف پا هايم بيش از من احساس مي كردي .

 


آري ، ما به موازات هم زندگي ميكرديم.

 

 با كوچه هايي كه هم عرض نبودند ! .

 

 تو هر روز با غرور از عرض كوچهً ما كه پايين دست كوچهً شما بود عبور ميكردي

 

 و من هرگز عبور از كوچهء شما را كه بالادست كوچهء ما بود با عرض بيشتر،

  تجربه نكرده بودم .


تنها يكه روز ، آن روز كه تو دير آمدي ،

 و من به موازات هر روز انتظار را زير پا هايم له كردم

 با جرئتي كه عبور از كوچه ء شما را به

دنبال داشت.

 

 و پس از آن تو اغلب دير آمدي و بعد هم هرگز در موازات كوچهً مدرسه

كسي ما را با هم نديد.

 


و سالها از پس هم طي شد ، در امتداد بي تو بودن .

 

 و امروز پس از آن همه سال باز هم در موازات آن كوچه ها قدم زديم ،

 در وداع آن كه،

 

 (عرض كوچه ها را بر ما بست.)

 

 هر دو فرو ريخته ايم ،   ولي تو هنوز هم زيبايي ،  با دو رشتهً بافتهً  سپيد،

 

 كه زير روسري غم هايت رنگ روبانش را نديدم !؟ ...