kocheha
كوچه هاي موازي
زندگی ما موازی بود.
مثل کوچه های کودکی،مثل ايستادن در صبحگاه مدرسه ،
مثل خواندن دعا .
به موازات خطوط دفترهايمان كه پر از مشق هاي خط خورده بود،
به موازات آجر چينهاي مدرسه قديمي پروين،
به موازات درختان باغي كه به مدرسه ختم مي شد .
آن روزها بي نهايت را نمي شناختيم و رسيدن را و بودن را ،
و تنها، ديدن معيار روزهاي خوش ما بود.
و صداقت ، يقه هاي سپيدي كه هر روز روي لباس خود سنجاق ميكرديم
و هر هفته مي شستيم
و سر تراشيدهء من ورشته هاي سياه بافتهً تو، با دو روبان سرخ كه از گونه هايت
وام گرفته بودي.
و نيمكت هاي چوبي و دواتهاي آهني و ليوانهاي رنگي تاشو و حسادتهاي كودكانه
و دفاع من از تو، و گريه هاي تو كه درد تركه ها را بر
كف پا هايم بيش از من احساس مي كردي .
آري ، ما به موازات هم زندگي ميكرديم.
با كوچه هايي كه هم عرض نبودند ! .
تو هر روز با غرور از عرض كوچهً ما كه پايين دست كوچهً شما بود عبور ميكردي
و من هرگز عبور از كوچهء شما را كه بالادست كوچهء ما بود با عرض بيشتر،
تجربه نكرده بودم .
تنها يكه روز ، آن روز كه تو دير آمدي ،
و من به موازات هر روز انتظار را زير پا هايم له كردم
با جرئتي كه عبور از كوچه ء شما را به
دنبال داشت.
و پس از آن تو اغلب دير آمدي و بعد هم هرگز در موازات كوچهً مدرسه
كسي ما را با هم نديد.
و سالها از پس هم طي شد ، در امتداد بي تو بودن .
و امروز پس از آن همه سال باز هم در موازات آن كوچه ها قدم زديم ،
در وداع آن كه،
(عرض كوچه ها را بر ما بست.)
هر دو فرو ريخته ايم ، ولي تو هنوز هم زيبايي ، با دو رشتهً بافتهً سپيد،
كه زير روسري غم هايت رنگ روبانش را نديدم !؟ ...



<< صفحهٔ اصلی