چهارشنبه، دی ۰۵، ۱۳۸۶

eshghe ali

 
 

 

غدير ِ خُم

 

در غدير خم , طلوع نور بود

  خم , تجلى گاه , كوه طور بود

 
كاروانى شد, مقيم آن زمين

  كاروان سالار, ختم المرسلين

 
غرق شادى , جمله افلاكيان

 خرم و سرمست خيل خاكيان

 
جبرئيل آورد, پيغام از خدا

  بر حبيب او, رسول مصطفى

  
گفت آوردم , به فرمان كريم

 بهر تو اينك پيامى بس عظيم


امتت را آگه از اين راز كن

 عقده از كار دو عالم باز كن


داد فرمان خاتم پيغمبران

  تا به پا شد, منبرى در آن مكان


بر فراز منبر آن , والا مقام

  كرد حجت بر مسلمانان تمام


گفت پيغمبر، كه بعد از من على

  رهبر خلق و امام است و ولى


پس بخوانيد اى قدح نوشان خم

 آيه اليوم اكملت لكم


خانه زاد خانه امن خدا

 شد وصى و جانشين مصطفى


خانه زاد كعبه نورى منجلى است

 كعبه دلهاى مشتاقان على است


خانه زاد كعبه بر دوشش به شب

  مى برد شام يتيمان عرب


تا مبادا كودكى بى نان و آب

  سر نهد بر بستر و بالين خواب

******

برگرفته از محبان اهل قلم

 

یکشنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۶

kocheha

 

كوچه هاي موازي

 

زندگی ما موازی بود.

مثل کوچه های کودکی،مثل ايستادن در صبحگاه مدرسه ،

 

مثل  خواندن دعا .

 

 به موازات خطوط دفترهايمان كه پر از مشق هاي خط خورده بود،

 

 به موازات آجر چينهاي مدرسه قديمي پروين،

 

 به موازات درختان باغي كه به مدرسه ختم مي شد .

 


آن روزها بي نهايت را نمي شناختيم و رسيدن را و بودن را ،

 

  و تنها، ديدن معيار روزهاي خوش ما بود.

 

و صداقت ،  يقه هاي سپيدي كه هر روز روي لباس خود سنجاق ميكرديم

 و هر هفته مي شستيم


و سر تراشيدهء من ورشته هاي سياه بافتهً تو، با دو روبان سرخ كه از گونه هايت

 وام گرفته بودي.

 

و نيمكت هاي چوبي و دواتهاي آهني و ليوانهاي رنگي تاشو و حسادتهاي كودكانه

و دفاع من از تو،  و گريه هاي تو كه درد تركه ها را بر

 

 كف پا هايم بيش از من احساس مي كردي .

 


آري ، ما به موازات هم زندگي ميكرديم.

 

 با كوچه هايي كه هم عرض نبودند ! .

 

 تو هر روز با غرور از عرض كوچهً ما كه پايين دست كوچهً شما بود عبور ميكردي

 

 و من هرگز عبور از كوچهء شما را كه بالادست كوچهء ما بود با عرض بيشتر،

  تجربه نكرده بودم .


تنها يكه روز ، آن روز كه تو دير آمدي ،

 و من به موازات هر روز انتظار را زير پا هايم له كردم

 با جرئتي كه عبور از كوچه ء شما را به

دنبال داشت.

 

 و پس از آن تو اغلب دير آمدي و بعد هم هرگز در موازات كوچهً مدرسه

كسي ما را با هم نديد.

 


و سالها از پس هم طي شد ، در امتداد بي تو بودن .

 

 و امروز پس از آن همه سال باز هم در موازات آن كوچه ها قدم زديم ،

 در وداع آن كه،

 

 (عرض كوچه ها را بر ما بست.)

 

 هر دو فرو ريخته ايم ،   ولي تو هنوز هم زيبايي ،  با دو رشتهً بافتهً  سپيد،

 

 كه زير روسري غم هايت رنگ روبانش را نديدم !؟ ...

 

 

شنبه، دی ۰۱، ۱۳۸۶

afsaneyi kohan

 

افسانهء كهن

 

ياران ز حال سبزه ها ما را خبر كنيد


يلداي پينه  بسته را صبح سحر كنيد


اي پر گشودگان در  باغ شباب عمر


همرا ه من زكوچهً يادم گذر كنيد

 

نقاش خاطراتم و صورتگر خيال


اين كلك خوش نگار را نقاش تر كنيد


ما زرد جامه ايم به قانون انتظار


بر زردفاميم نه به نسييان  نظر كنيد

 

شب را به شادي شب شب چله بشكنيد


يلداي دير پاي ما را مختصر كنيد


از ياد رفته عادت و آداب چله ها


همراه ما به محفل كرسي سفر كنيد

 

با نقل قصه هاي پر از غول و اژدها


غول سياه كينه ها را در بدر كنيد


اي وارثان لايق افسانهء كهن


نسل جديد قصه ها را بارور كنيد

 

ديماه 80

 

 

 

rahiye moayeri

 

مستيم و ساز بي خبري ساز كرده ايم

 

غم را به حيله از سر خود باز كرده ايم

 

اي گلبن مراد مكن سركشي    مكن

 

كز آشيان به بوي تو پرواز كرده ايم

 

بر كنده ايم خانه هستي     به موج اشك

 

 ما      كار يل خانه بر انداز كرده ايم

 

از داغ آتسين   لب او      همچو ناي و ني

 

دل را به ناله       زمزمه پرداز كرده ايم

 

چون شبنمي كه بر ورق گل چكد      رهي

 

اشكي     نپار خواجه شيراز كرده ايم

 

فروردين ماه 1335

 

سه‌شنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۶

يلداي86

قدحي شراب لبخندزانار ارغواني

غزل و سه تارموزون شب شعر مهرباني

به لواي كاوه ضُحاك ، به حفرهً دماوند

شب چله شعر يلدا ، شب شاهنامه خواني

چه خوش است شامگاهي كه از آن مسيح آيد

شب زنده داري رسم كيان باستاني

هله اي دل رميده گذري ز راه ، ديده

كه به آرزو رسيده ره و رسم ديده باني

بنواز دست و چنگي ، كه غم و سياه رنگي

بگريزد ازميانه ، زنواي شادماني

مگذار واژگان را ، بسرا سرودِ جان را

همه مهردوستان را هله تاكه مي تواني

شب چله زين بهانه ، شده شعر جاودانه

شب شادي و ترانه ، شب يادجاوداني

دوعزيز بسته محفل ،ز دوديده ، ني كه از دل

به شكستن فواصل ، زمسيرآسماني

شب طيف مهرباني ، به اميد با تو بودن

به به بلوردل نشيند ، نه سفال بايگاني

بخدا چنين شبي را نتوان ز نوسرودن

به زمان تأملي كن ، بنشين به قدرداني

يلداي 86

*****

يلداي ِ 86

قدحي شراب لبخند ز ِ انار ارغواني

غزل و سه تار موزون شب شعر مهرباني

به لواي كاوه ضُحاك ، به حفره دماوند

شب چله ،شعر يلدا ،شب شاهنامه خواني

چه خوش است شامگاهي كه از آن مسيح آيد

شب زنده داري رسم كيان باستاني

هله اي دل رميده گذري زراه ديده

كه به آرزو رسيده ره و رسم ديده باني

بنواز دست و چنگي ، كه غم و سياه رنگي

بگريزد ازميانه ، ز نواي شادماني

مگذار واژگان را ، بُسرا ُسرودِ جان را

همه مهر دوستان را هله تاكه مي تواني

شب چله زين بهانه ، شده شعر جاودانه

شب شادي و ترانه ، شب ياد جاوداني

دوعزيز بسته محفل ، زِ زدو ديده ، ني كه از دل

به شكستن فواصل ، ز مسير آسماني

شب طيف مهرباني ، به اميد با تو بودن

به بلور ِ دل نشيند ، نه سفال ِ بايگاني

بخدا چنين شبي را نتوانز نو سرودن

به زمان تأملي كن ، بنشين به قدرداني

يلداي ِ 86

yalda 86

 

 

يلدا

خندهً انار  زردي ِ روزگارانِ انتظار را خط زد

ويلداي ِ بلند اگر نه با ترانه اي سزاوار به صبح آمد

فلق از دماوند بر دميده ، فردا روشن است  .

مسافر ِ بر نشسته بر ابرهاي ِ  باران زا

جانمايه شعرم بدرقهً راهت، تا ديداري دوباره 

من به نگاه ِ استاده بر درگاهم گلاب خواهم زد و آب و آئينه ،

تا بايگاني نشود ،

آنچه با رسوب ِ سالها درمن ته نشين شده است  ،

ودرك جدائي را دريافت نكنم .

كرج   ديماه 86

 

 

 

دوشنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۶

eghma

 

 

اِغما

 

وقتي كه عاشق مي شدم چشم ِ تو افسون مي نوشت

 

ليلاي ِ افسونكار تو ، تقدير ِ مجنون مي نوشت

 

وقتي كه عاشق مي شدم دست قضا سرشارتر  

 

بر شانه ات شيدائي ام ، گيسوي ِ شبگون مي نوشت

 

وقتي كه عاشق ميشدم مهتاب بود و مَد ِ شب

 

در زورق ِ تنهايي ام شب هاي ِ كارون مي نوشت

 

وقتي كه عاشق مي شدم نا ديدنت افسانه بود

 

حتيّ تصور كردنش در ديده جيحون مي نوشت

 

وقتي كه عاشق تر شدم چشم ِ پريشانحاليم

 

بيمار تر از چشم تو   از لجهً خون مي نوشت

 

اينك كه من عاشق ترين چشمان ِ بي افسون ِ تو

 

در شام بي ليلايي ام ، روياي ِ مجنون مي نوشت

 

تهران -   لواسان

86

 

بمن عاشق مگو وقتي كه حتي ، براي ِ لحظه اي عاشق نبودم