چهارشنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۳

‹‹خدايِ نغمه ››
اي ‹‹ همايون ›› فال ، اي ‹‹ خُرم ›› تبار
نغمه هايت سبز چون عشق و بهار

مكتب ِ تو ‹‹ مكتب ِ عشق و وفا ››
مكتبي پُر مغز و َنغز و مايه دار

موجزن در آبي ِ چشمان ِ تو
عاشقي بَر ، عشقان ِ اين ديار

از ُزلالستان ِ جان ِ تو َرَسد
بويَ عشق و ‹‹ بوي ِ باران ›› بوي يار

‹‹ بگذر از كوي ِ من ›› و ‹‹ سرگشته ات ››
بهر ِ موسيقي ِ ايران افتخار

زان َدمي كه دست گيري ساز را
مي نمايي جان و دلها را شكار

با خود از ‹‹ كوي ِ بلاكش ها بري ››
‹‹ بستر ِ غم ›› را ميان ِ رودبار

‹‹ عشق و دل ›› مست ِ ‹‹ جنون ِ عاشقي ››
‹‹ موج آتش ›› را نمايد آشكار

با ‹‹ خدا وندا چه مي شد ›› يافتي
ره به ‹‹ قلب ِ عاشقان ِ ›› روزگار

از نواي ِ َنغز ِ ‹‹ تنها ماندمَت ››
‹‹ عالم ِ تنهايي ›› آمد سازگار

‹‹ شب نمايان گشت ›› و ‹‹ ساقي›› ، ‹‹ گمشده ››
همچو ‹‹ رسواي ِ زمان ›› يك شاهكار

‹‹ اختران پُر شور و پُر غوغا ›› زتو
‹‹ ماه و پروين ›› از نَوايَت بيقررار

‹‹از ‹‹ شكستن ›› ‹‹ ساغر›› و ‹‹ مينا ›› و ‹‹ ني ››
چون ‹‹ سكوت ›› و ‹‹ زورق ›› و ‹‹ دل ›› ماندگار

‹‹ راز عشق ›› و ‹‹ قلب ِ پُر خون ›› باشد از
‹‹ خاطرات ِ عمر رفته ›› يادگار

ساز چون ‹‹ واي از شب ِ من ›› َسر َدهَد
مي رود از كف عِنان و اختيار

راز ِ ‹‹ اشك ِ من هويدا مي شود››
با نَواي ِ ‹‹ درد ِ عشق و انتظار ››

‹‹ آمد امّا در نگاهش ›› ساغري
از شراب ِ ناب ِ ناب ِ بي خمار

عشق از ‹‹ افسانهء شيرين ِ ›› تو
اوج مي گيرد چو روح ِ كوهسار

اي خُداي ِ نغمه و ‹‹ سازو سخن ››
‹‹ برق جانسوزت ›› شهابي پُر شَرار

باز با اَنديشهء شيرين ِ خود
جان ‹‹ شيرين ›› نغمهء شيرين بيار

تقديم به استاد همايون خُرم

‹‹ شيرين حيات بخش ››
shirinhb.persianblog.com




پنجشنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۳

انديشهء مهر :

بشكن شب يلدائيم را ، تيشهء مهر

در من برويان شاخه اي انديشهء مهر

برخيز امشب شمع شوقي برفروزيم

بر مقدم جشن اهورا پيشهء مهر

ورنه چو اهريمن بتيغش دست يازد

با تيشهء ظلمت بر آرد ريشهء مهر

شفاف تر باش و به طول شب مينديش

پيداست فردا از وراي شيشهء مهر

صدها پرستوي مهاجر صف كشيده است

در نوبت فردا كنار گيشهء مهر

تا عطر گل پيچيده در آغوش شبنم

سر سبز مي رويد بهار از بيشهء مهر

يلدا به معناي سخن ، يعني تولد

شب كاه و روز افزاي ما ، انديشهء مهر

27/9/83 تهران - لواسان




چهارشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۳

پرهاي زمزمه:

مانده تا برف زمين آب شود

مانده تا بسته شود اين همه نيلوفر وارونهء چتر

ناتمام است درخت

زير برف است تمناي شنا كردن كاغذ در باد

و فروغ تر چشم حشرات

و طلوع سر غوك از افق درك حيات

****

مانده تا سيني ما پر شود از صحبت سنبوسه و عيد

در هواي كه نه افزايش يك شاخه طنيني دارد

و نه آواز پري مي رسد از روزن منظومهء برف

تشنهء زمزمه ام

مانده تا مرغ ِ سر ِ چينهء هذياني ِ اسفند صدا بردارد

پس چه بايد بكنم ؟

من كه در لخت ترين موسم بي چهچحه سال

تشنهء زمزمه ام ؟

****

بهتر آنست كه برخيزم من

رنگ را بردارم

روي تنهائي خود نقشهء مرغي بكشم

****

زنده ياد سهراب سپهري /مجموعهءحجم سبز

شنبه، آذر ۲۱، ۱۳۸۳

زمستان
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوي كسي يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
چو ديدار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي
منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم
منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور
منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
تگرگي نيست ، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است