گپ و چاي
گزيدهء اشعار بهروز سنجابي
پنجشنبه، مهر ۰۹، ۱۳۹۴
جمعه، اسفند ۰۱، ۱۳۹۳
نظرگاه
غزل بغض سرودی که خرابم بکنی
پشت یک خاطره گمشده قابم بکنی
آمدی سرزده از شهرِ شکوفائی شعر
با تداعی ِ غزلواره مُجابم بکنی
آمدی باز که در کوچه شیدائی ما
در ِ دل را بزنی دوست حسابم بکنی
آمدی کوزه به دوش از شب ِ رویائی من
بگذری وعده به لب یا که جوابم بکنی
شهر بی نرمی ِ رویا غزل ناب نداشت
آمدی با غزل دهکده خوابم بکنی
خوش خبر آمده ای صبح ِ دل انگیز بهار
تا که در مجمر ِ اسفندیت آبم بکنی
تشنهً جرعه ای از جام ِ تماشای ِ تو ام
نکند باز غزلخوان ِ سرابم بکنی
می شود باز نظرگاه ِ نگاهت باشم
می شود باز غزلواره خطابم بکنی
آسمان ِ آبی ِ شعر
جمعه، آذر ۲۸، ۱۳۹۳
.
چای ها با خنده ات شیرین و پر هل میشود
شهد ها با اخم تو زهر هلاهل می شود
دامنت با باد می رقصد لباست با نسیم
روسری را شل کنی این رقص کامل می شود
جمع بیت قبلی و شرم و حیایت مشکل است
هر کسی حلش کند حل المسائل می شود
مادرم می گوید این دختر طلسمت کرده است
فکر کرده سحر تو با آب باطل می شود
عشق ورزیدن به تو واگیر دارد ، مسری است
تا کسی پیشت بشیند زود ناقل می شود
امیر سهرابی
شنبه، مهر ۱۹، ۱۳۹۳
شب شادمانه .
شبِ شادمانه
در هجر تو از چشمِ ترم جام گرفتم
افسونِ غزل بود اگر آرام گرفتم
بی شعرِ ترت دوخته بودم لبِ دل را
تعلیمِ سکوت از نخِ ایام گرفتم
دوشینه غزلدخت توبرما گذری داشت
با گوشِ دل از پیکِ تو پیغام گرفتم
شاعرشدم و دلشده در کوچهً پیغام
از عشق دو دلداده من الهام گرفتم
باز آمدی و قافیه هایِ غزلم را
از واژهً شیرینِ لبت وام گرفتم
هجرانِ تو شیرین شد و من تیشهً فرهاد
دادِ دلی از گردشِ ایام گرفتم
گیسو چو فشاندی من از افشینِ ترانه
یک طایفه آرایهً خوشنام گرفتم
ارکانِ غزل فاخر و الهامِ غزل ناب
خوش خاطری ، از شعرِ سرانجام گرفتم
دیشب هتلِ پارسیان طرحِ تورا داشت
شعرِ تر از احساسِ اوین فام گرفتم
حوری وش و شیرین سخن و نادره گفتار
بارِ دگر از قافیه ها کام گرفتم
آسمان
آبیِ شعر
تهران --
هتل پارسیان اوین
سهشنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۹۳
چوب ِ دوسر طلا .
.
اینجا به قید قرعه اسطورهً بلا ایم
در گیر ودار دعوا چوب دوسر طلا ایم
غمخوار این و آنیم ، تکلیف خود ندانیم
در ماورای نفرین مستوجب دعا ایم
دست زمانه سنگ است ، چشم زمانه تنگ است
غمخوارگی جفنگ است ، اینگونه مبتلا ایم
نه گفتن زمانه قانون نا نوشته
نازکدلیم و زین رو پیوسته کله پا ایم
از بسکه روز و شب را با این و آن سرودیم
از زندگی بریده از خویشتن جدا ایم
هر ره که سنگ باشد ، این پای لنگ باشد
هر جا که شهر کوران ، در قامت عصا ایم
ازما بگیر یارا ، چوب دوسر طلا را
رندی زما نیاید ، درویش بی ریا ایم
رندی به طعنه می گفت ، غمخوار ساده اندیش
ما نه سروده هستیم ، از جنس اغنیا ایم
حالی خراب داریم ، در خود عذاب داریم
احساس بی بیان را ، با عقل می سرا ایم
آسمان
آبی شعر
جمعه، خرداد ۱۶، ۱۳۹۳
شوقِ پروانه .
سبکِ اینگونه غزل خاطرهً استاد است
یاد بادا آنکه مرا خاطره اش در یاد است
قلم ازباد تراشی و دوات از دریا
چه سُرائی که همه گفتهً تو بر باد است
یا چه جوئی تو از این نقش که بر آب زدی
که ثمر بخشی آن شور وشرِ فرهاد است
آرزویت همه از بادِ هوا اوج گرفت
چاره جستن زِ هوا ، دستِ حق و امداد است
شوکتِ دنیویِ شاه هوا بود و هوس
جو جمالی که جمیل است و خدا بنیاد است
نام شاهان بتراشند چو از سکه فتاد
ای خوشا نام نکوئی که ابد آباد است
فیض حق جوی که تا راه به بودن ببری
سوی آن سکه ، که از فیض شهان آزاد است
انبیا صاحِبِب سَبکند و خداوند کلام
بسُرا نام کسی را که محمّد زاد است
شعرِ سنجابی و این قافیه باران امید
شوقِ پروانهً از سوختنِ خو شاد است
آسمانِ
آبیِ شعر
شنبه، خرداد ۱۰، ۱۳۹۳
واگویه .
.
واگویه
دارم احساس می کنم یه جورایی آخر کاره
گوشا سنگین شدن و مردمکا زردی می باره
دارم احساس می کنم چربی خونم زده بالا
دوران داره سرم پوست چروک خورده می خاره
دارم احساس می کنم چیزی به یادم نمی مونه
مشکل واگویه ، تکرا و شرع کرده دوباره
دارم احساس می کنم لذت دنیا خور و خوابه
فکر نو ایده نو شوق گذشته لت و پاره
دارم احسای می کنم احساس پوچی چه عمیقه
روزای خاطره و پیش چش پیری میاره
دارم احساس می کنم حس فراموشی و نسیان
چه خوبه وقتی غم و دست گذشته می سپاره
دارم احساس می کنم یه چیزیه کهنه نمیشه
مثل شوقه مثل شورِ رنگ گلهای بهاره
اگر عاشق بمونی احساس سر سبزی باهاته
آرزو قد می کشه توی دلت شادی می کاره
دارم احساس میکنم یه کسی حرفامو ورق زد
توی دنیا ی هنر شعر و غزل پیری نداره
آسمان
آبی شعر.




++%DB%8C%D8%A7%D8%AF+%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%85.jpg)


