Wednesday، July 14، 2010


بی‌شک آن تابستان

تمام عاشقانه‌هایم را برای کودکی می‌نوشتم

که از چشم‌های من آب می‌نوشید

شب‌ها اعتراض کنان از پشت پنجره‌ها می‌گذشتند و

به هر بهانه، به هر صدا سیلی می‌زدند

چشمانم آبی بود و پاره‌های تنم ارغوانی

کودکم بی‌بهانه می‌خندید و به سیلی شب آرام می‌گرفت

من اما با هیچ بهانه‌ای آرام نمی‌شدم

دست‌هایم طعم دریا گرفته بودند

صدایم طنین زمستان داشت

برف‌ بر تنم می‌بارید

آواز می‌خواندم

از چشم‌های کودکم آب می‌نوشیدم.

نفیسه نواب پور

Monday، September 21، 2009


برچسبها:

Wednesday، September 02، 2009


برچسبها:

Thursday، July 02، 2009


برچسبها:

Tuesday، April 28، 2009


.

برچسبها:

Monday، April 13، 2009


.

برچسبها:

Tuesday، March 03، 2009


برچسبها: